قهرمان ميرزا عين السلطنه
798
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىگويد او احمق بود فلان كس كه در ميان ما از عقل و شعور افضل است هفتصد تومان خريد و نداد . ديگرى مىگويد اگر من مىداشتم فورا مىدادم . آن وقت از گوشههاى ديگرى مىگويد تفنگ ندارى اسب كهر اقبال خودت را به هزار تومان بده ، الان پول بدهم . احمقى اگر ندهى ، خرى . به پدرت و مادرت بده . احمق بده ، خر بده . نادان و الله دو هزار تومان نمىدهم . دم او هزار تومان قيمت داد . سوارى او به عمرى برابر است . من اين اسب را از فلان گرفتم كه از پسرش عزيزتر بود و دو كرور امتنان پيدا كردم . حالا به اين قيمتها مىدهم ! اسب قزل سهيل من اگر بهتر نباشد بدتر نيست . تو كه امروز آنقدر پول خرج مىكنى او را به سيصد بخر . فروختم . صيغه بخوان . هرچه تو دارى مال من است . من اگر اسب ترا لازم داشته باشم همينطور مىبرم و ابدا ممنون نمىشوم چه مال خودم است و كسى مال خودش را ببرد ممنوعيت ندارد . راست مىگويد و الله همينطور است ، من به تو مىدهم . به جان تو ، به جان او ، به جان اين ، به مرگ فرزندم ده هزار تومان قيمت دارد . اينها اسبشناس نيستند . راست مىگوئى ، راست مىگوئى . من تصديق مىكنم . خير آقا ، خير آقا ، تمام شما احمق ، خر ، پدرسگ ( اين حرفها مال معتضد السلطنه است بعد بلند شده دودستى روى سر يكى يكى زده همه خريد ، خاك بر سر تمام شماها بكنند . ) دومرتبه تجديد مطلع مىشود . صحبت از توله ميان مىآيد . امروز فخر الملك شش توله به سيصد تومان خريد . من گفتم تولهء استاپ را پنجاه تومان بده بدهم . معتضد السلطنه هم وكيل شد . اينجا كه ديد بايد پول بدهد و دروغ نيست گفت آن را نمىخواهم . نايب ناظر سى تومان خريد و مىداد . گفتم نمىفروشم . قرار شد دومرتبه ملاحظه كند و علاوه كرد بدهم . من تولهفروش نيستم ، اما از بس دروغ گفتند خدا شاهد است اگر فخر الملك سى تومان مىداد بلكه كمتر با وجود آنكه خوب تولهاى است و به كار من مىخورد مىدادم . مختصر اگر بخواهم بنويسم كه چه صحبتها مىشود و چه دروغها مىگويند و هيچ كدام تا امروز ده تومان به اسب و صد تومان به تفنگ و دوشاهى به توله مايه نگذاشتهاند تمام مفت رسيده و حالا از هزار كرور حرف مىزنند . اما تمام حرف است و هيچ وقت از اين غلطها نكردهاند و و نخواهند كرد . يالو سهشنبه سلخ شهر محرم الحرام - اول درجهء اسد است . صبح زودتر سوار شده گفتيم راحت منزل مىرويم . كمى آمده باروبنه راه را مسدود كرده بود . به زحمت زياد سه ساعت كشيد تا به قريهء يالو رسيديم . ده بزرگ [ و ] آبادى است . سابقا خيلى آبادتر بوده ، دو مدرسه داشته ، هريك داراى طلاب زياد و مردمان به اعلم بودند . حالا هم آن مدرسه هست ، طلاب هم دارد ، ليكن نه به آن زيادى و خوبى . آب خوبى [ دارد ] . جاى قشنگى واقع شده . من در آن سفر ديده بودم . عزيز السلطان آمد گذشت . شمردم آنچه حاضر بود هشتاد نفر نوكر بود كه از پس و پيش جولان مىدادند . در چادر فخر الملك و معتضد السلطنه براى ناهار پياده شده بودند . خودش بيرون آفتابگردان مشغول